![]() |
![]() |
|
| ابی تر از انیم که بیرنگ بمیریم.از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم........................... |
|
سلام
من برگشتم. انشالله این وبلاگ به زودی راه اندازی می شود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
زندگی موهبتی است که بودنش را باید جشن گرفت. موهبتی که ان را بدیهی و پیش و پا افتاده فرض کردیم و شکر ان را به جای نمی اوریم. این تنها گناه واقعی ادمی است که برای داشتن چنین موهبتی پر بها و بی بدیل٬ سپاسگزار هستی مطلق نیست. ما قادر نیستیم بهای انچه را که به دست اورده ایم بپردازیم ٬ و چون پرداخت این بها از عهده ی ما خارج است ٬پس امکانی برای پرداخت بها وجودندارد. انچه از دست ما بر می اید٬سر فرود اوردن در ازای لطفبی قیاسی است که نصیبمان شده .از انجا که ما از عهده ی پرداخت این موهبت بر نمی اییم ٬ دین متولد میشود. دین چیزی نیست ٬مگر سپاس و شکر٬واین سپاس و شکر تنها با زبان ضیافت بیان شدنی است.شکر نباید لقلقه ی زبان باشد٬بلکه رقص کنان در ژرفای وجود تو نغمه ی ستایش سر دهد. شکر ٬در گفتن "خدایا شکرت" خلاصه نمی شود" این شکر ٬شکری حقیرانه است .(از زبان بر نمی اید که از عهده ی شکر او به در اید.) همه ی وجودت باید به شکر تبدیل شود. اگر کسی مبتلا به عشق الهی نشود ٬عشق های دیگرش همه ٬پیشاپیش٬شکست خورده است.این عشق ها شکست میخورند زیرا متعلق شور عاشقانه٬ پیش از هر چیز٬ ان کل بسیط ٬یعنی خداست.اگر به این عشق حقیقی برسی عشق های دیگرت شکست نخواهند خورد٬ عشق های مجازی. دل عاشق پیشه ی ما را برای عشق ورزیدن توتنا تر میکنند.انگاه هر عاشقی اینه ای است که عشق الهی را می تا باند و هر عشقی قطره ای است که از زیر ابر باران زای لطف او باریده است. (هر اتفاقی نیز٬ پله ای است که تو را از نردبان وجود ٬بالاتر و بالاتر می برد.) فراموش نکن که معشوقه ی اصلی خداست.عشق های دیگر٬تمرین عاشقی اند.امیدوارم هم هدر گرد باد عشق الهی بیفتند. سلوک پلی است که تو را به خدا می رساند. ( سلوک یک راه تازه است" راه زندگی".)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
دلم برای کسی تنگ است که افتا ب صداقت را به میهمانی گلها ی باغ می اورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد ودستهای سپیدش را به اب می بخشد.دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق ابی دریای واژگون میدوخت و شعر های خوشی چون پرنده ها میخواند. دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من میکرد .دلم برای کس تنگ است که تا شمال ترین شمال ودر جنوبترین جنوب همیشه همیشه در همه جا با من بود.اه با که بتوان گفت که بود و پیوسته نیز با من و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
من از تو میمردم اما تو زندگی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که خیابان ها را بی هیچ مقصدی میپیمودم تو با من میرفتی تو در من میخواندی تو از میان نارون ها ٬گنجشک های عشق را به صبح پنجره دعوت میکردی وقتی که شب مکرر می شد وقتی که شب تمام نمی شد تو از میان نارون ها گنجشک های عشق را به صبح پنجره دعوت می کردی تو با چراغ های هدایت می امدی به کوچ به کوچه ی ما تو با چراغ هایت می امدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدند و من در اینه تنا می ماندم تو دست هایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی تو زندگانیت را می بخشدی تو مثل نور سخی بودی تو لاله ها میچیدی و گیسوانم را می پوشاندی وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدنند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
تویی تویی به خدا این دگر خیال تو نیست خیال نیست به این روشنی و زیبایی تویی که امده ای تا در کنار بستر من برای این که نمیرم ز درد تنهایی تویی تویی به خدا این حرارت لب توست به روی گونه سوزان و دیده تر من گهی به سینه پر اضطراب من سر تو گهی به سینه پر التهاب تو سر من تویی تویی به خدا دلنشین چو رویایی تویی تویی به خدا دلربا چو مهتابی به اتش دلم از لطف می زنی ابی تویی تویی به خدا عشق و ارزوی منی به سینه تا نفسی هست بیقرار توام تویی تویی به خدا جان و عمر و هستی من بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام منم منم به خدا این منم که در همه حال چو طفل گمشده مادر به جستجوی توام منم که سوخته بال وپرم در اتش عشق د ران نفس که بمیرم در ارزوی توام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
خوب میدانم ریواس کجا میروید، سار کی می اید،کبک کی می خواند،باز کی می میرد، ماه در خواب بیابان چیست، مرگ در ساقه خواهش و تمشک لذت،زیر دندان هم اغوشی. زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد به اندازه عشق، زندگی چیزی نیست،که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه دستس است که می چیند. زندگی نوبر انجیر سیاه،در دهان گس تابستان است. زندگی،بعد درخت است به چشم حشره. زندگی تجربه شب پره در تاریکی است. زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد. زندگیسوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست. خبر رفتن موشک به فضا، لمس تنهایی«ماه»، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر. زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است. زندگی«مجذور»اینه است. زندگی گل به«توان»ابدیت، زندگی«ضرب»زمین در ضربان دل ما، زندگی«هندسه»ساده و یکسان نفس هاست. هر کجا هستم،باشم، اسمان مال من است، پنجره، فکر، هواف عشقف زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ من نمیدانم که چرا می گویند:اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست. وازه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست، زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را ،زیر باران باید برد. با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید با زن خوابید. زیر بارن باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت ،حرف زد، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی درپی، زندگی اب تنی کردن در حوضچه«اکنون»است. رخت ها را بکنیم: اب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک اهو را. گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گره ذایقه را باز کنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه درامد. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ ،این همه سبز. صبح ها نان و پنیرک بخوریم. و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام. و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت. ونخوانیم کتابی که در ان باد نمی اید. و کتابی که در ان پوست شبنم تر نیست. و کتابی که در ان یاخته ها بی بعدند. و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد. و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون. و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر خنج نبود، زندگی چیزی کم داشت. و اگر مرگ نبود، دست ما درپی چیزی می گشت. و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد. و بدانیم که پیش از مرجان ،خلائی بود در اندیشه دریاها. و نپرسیم کجاییم، بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را. و نپرسیم که فواره اقبال کجاست. و نپرسیم چرا قلب حقیقت ابی است. و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند. پشت سر نیست فضایی زنده. پشت سر مرغ نمی خواند. پشت سر باد نمی اید. پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است. پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است. پشت سر خستگی تاریخ است. پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سردسکون می ریزد. لب دریا برویم ، تور در اب بیندازیم و بگیریم طراوت را از اب. ریگی از روی زمین بر داریم. وزن بودن را احساس کنیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
دنیا گذر گاهی است صد سال اگر جان را بفرسایی صد قرن اگر ان را بپیمایی راز وجودش را ندانی چیست؟ تاریک و روشن تلخ و شیرین زشت و زیبا امیزه ای از اشک و لبخند انسان سرگردان در او،این لحظه غمگین ان لحظه خرسند هم شعر حافظ دارد هم تیغ چنگیز هم گنج گرد الود من هم قصر پرویز اندوه پیری دارد و شور جوانی لطف توانایی و رنج ناتوانی هم شهد شیرین دارد و هم زهر کاری هم جغد دارد و هم قناری هم کین دشمن ،هم صفای دوست در اوست با این بپیوند از ان بپرهیز شب را،همین تنها مبین تاریک و دلگیر بنگر چه می گوید ترنم های مهتاب با ساز ناهید بر سنگ یا پر پرنیان ،شیرینی خواب بوی سحر،پرئانه،گل ،اب امید فردا روز نو دیدار خورشید گر مرگ نا زیبا و تلخ است اما به دنیا امدن شیرین و زیباست بالا گرفتن ،برگ و بر دادن،شکفتن هر لحظه یک دنیا تماشاست غم را اگر نیکو ببینی راز وجود شادمانی ست گر غم نباشد شادمانی در جهان نیست غم همره و همزاد با این سرنوشت است غم خوردن بیهوده زشت است باری جهن ایینه واری است در ان چه می خواهی ببینی؟ زیبایی و زشتی در این ایینه از ماست تا خود کدامین را برگزینی در این گذرگاه کار تو پیوستن به اردو گاه خوبی کار تو دلبستن به زیبایی کار تو گوهر ساختن از سنگ خاراست کار تو لذت بردن از هر لحظه عمر کار تو پیکار با تیرگی هاست کار تو بهتر بودن از دیروز کار تو شیرین کردن فرداست من دل به زیبایی ،به خوبی می سپارم؛دینم این است من مهربانی را ستایش میکنم؛ایینم این است من رنج ها را با صبوری می پذیرم من زندگی را دوست دارم انسان و باران و چمن را میستایم انسان و باران و چمن را می سرایم در این گذر گاه بگذار خود را گم کنم در عشق ،در عشق بگذار از این ره بگذرم با دوست،با دوست ای بهترین گل های عالم ای خوش ترین لبخند هستی ای مهر و ماه راه من در این گذرگاه ! همواره بر روی تو خواهم دوخت... چشمان سیری ناپذیرم را تکرار نامت باغ گل کرده است صحرای خاموش ضمیرم را من با تماشای تو سبزم،چون جوانی من با تو جان تازه دارم،جاودانی... ایا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد؟ ایا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
«نزدیکتر به خدا من باید فرود ایم، نباید بنشینم، سال هاست ،از ان لحظه که پر بر اندامم رویید و از اشیان،از بام خانه پرواز کردم همچنان می پرم.هرگز ننشسته ام، و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها و بام های کوتاه خانه ها برنگردانم ، چشم به زمین ندوختم، پروازی رو به اسمان، در راه افلاک و هر لحظه دورتر و بالا تر از زمین و هر لحظه نزدیک تر به خدا ! (دکتر علی شریعتی)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
مردم خدا را دور می دانند٬ زیرا زندگی خویش را بر مبنای نثر ٬منطق٬حساب و کتاب٬بنا کرده اند.ذهن حسابگر هرگز خدا را تجربه نخواهد کرد.عشق ٬تنها دانش حقیقی ست٬ما بقی همه٬اطلاعات است.ارام ارام خواهی فهمید که گم نمی شوی.گم نشدن٬فوت و فن دارد:انکه کار کنی وتارک ئنیا نشوی.دنیا زیباست٬ فقط باید چیزی را به ان اضافه کنی"خصلت بیداری را٬ویژگی خود اگاهی را٬تا اینکه گم نشوی"درگیر دنیا شدن خوب است٬اما گم شدن هرگز. این است هنر زندگی کردن.گریختن از زندگی اسان است"شانه خالی کردن از زیر کار اسان است"بدین سان٬گم نخواهی شد.یک راه اسان دیگر وجود دارد:انکه کاملا غرق دنیا شوی و تماما گم شوی.این دو را ه راه های پیش و پا افتادهای هستند.راهب و سوداگر هر کدتم به فراخور حال خویش یکی از این دو راه را انتخاب کرده اند. اما در این دو راه حادثه ای رخ نم دهد.حادثه این جاست به مصاف چالشهای بزرگ رفتن. این است معنای سلوک در حلقه ی رندان"غرق هفت دریا شدن به نمی تر نشدن". |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
من در ائینه ی رخ خود دیدم و به تو حق دادم. اه می بینم٬می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
بیا به خلوت بی ماهتاب من بگذر به شام تار من ای افتاب من بگذر کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است فرشته وار شبی را به خواب من بگذر نگاه مست تو را ارزو کنان گفتم بیا به پرتو جام شراب من بگذر اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین اگر از نغمه شدی از رباب من بگذر فروغ روی تو سازد دل مرا روشن بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر شبی کرم کن و در کلبه ام قدم بگذار مرا ببین و به حال خراب من بگذر تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
ای از عشق پاک من هميشه مست من تو را آسان نياوردم بدست بارها این کودک احساس من زير باران های اشک من نشست. من تو را آسان نياوردم بدست در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود با غروری هم قد و بالای بام آسمان بارها در خود شکستن کار آسانی نبود بارها این دل به جرم عاشقی زير سنگينی بار غم شکست. من تو را آسان نياوردم بدست در به دست آوردنت بردباری ها شده بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده در بدست آوردنت پايداری ها شده با ظلم و جور روزگار - ساز گاری ها شده. ای از عشق پاک من هميشه مست من تو را اسان نياوردم بدست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
تو کیستی که من این گونه بی تو بیتابم؟ شب از هجوم نگاه تو نمی برد خوابم؟ تو چیستی،که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سرگشته روی گردابم تو در کدام سحر،بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه ،تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن،همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو امدم ناگاه! چه کرد با دل من ان نگاه شیرین ،اه! مدام پیش نگاهی ،مدام پیش نگاه ! کدام نشاه دویده ست از تو در تن من؟ که ذره های وجودم تو را که می بیند به رقص می ایند، سرود می خوانند، چه ارزوی محالی است زیستن باتو مرا همین بگذارند یک سخن با تو، به من بگو مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از اسمان بیار به زیر؟ تو را به هر چه گویی،به دوستی سوگند هر انچه خواهی از من بخواه،صبر نخواه که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست! تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست. فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
دور یا نزدیک٬ راهش را میتوانی خوانذ هر چه را اغاز پایانی ست٬ -حتی هر چه را اغاز پایان نیست!!! زندگی را هی است. از به دنیا امدن تا مرگ! شاید مرگ هم راهیست. راه ها را کوه ها و دره هایی هست٬ اما٬هیچ نزهتگاه دشتی نیست! هیچ ره رو را مجال سیر و گشتی نیست! بیکران تا بیکران٬امواج خاموش زمان جاریست! اه٬ ای تن فرسودی و هرگز نیاسودی! هیچ ایا یک قدم ٬دیگر توانی راند؟ هیچ ایا یک نفس دیگر توانی ماند؟ نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست باز باید رفت... باز باید رفت راه٬باریک و افق تاریک دور یا نزدیک! فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه میگردم شب وروز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع اشنایان می گریزم به کنجی می خزم ارام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزان از این مردم که با من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
باز کن پنجره را! تو اگر بازکنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را بگذر از زیور و اراستگی من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد که در ان شوکت پیراستگی چه صفایی دارد اری از سادگیش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از ان میبارد باز کن پنجره را من تو را خواهم برد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی» اهنگ اشتیاق دلی دردمند را. شاید که بیش از این"نپسندی به کار عشق" ازار این رمیده ی سر در کمند را. بگذار سر به سینه ی من٬ تا بگویمت: اندوه چیست٬ عشق کدام است٬ غم کجاست؟ بگذار تا بگویمت:این مرغ خسته جان٬ عمریست در هوای تو از اشیان جداست. دلتنگم ان چنان که :اگر ببینمت به کام٬ خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من٬ ای نازنین- که هیچ وفا نیست با منت- تو ٬اسمان ابی ارام و روشنی من٬ چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره ای تو را دانه چین کنم! با اشک شرم خویش بریزم به پای تو٬ بگذار تا ببوسمت٬ای نوشخند صبح٬ بگذار تا بنوشمت٬ای چشمه ی شراب بیمار خنده های تو ام ٬بیشتر بخند! خورشید ارزوی منی گرم تر بتاب!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
هان چه حاصل از اشنایی ها گر پس از ان بود جدایی ها من و با تو چه مهربانی ها تو و با من چه بی وفایی ها من و از عشق راز پوشیدن تو و با عشوه خود نمایی ها در دل سرد سنگ تو نگرفت اتش این سخنسرائی ها چشم شوخ تو طرفه تفسیریست اشکارا به بی حیایی ها مهر روی تو جلوه کرد و دمید در شب تیره روشنایی ها گفته بودم که دل به کس ندهم تو ربودی به دل ربا یی ها چون در اینه روی خود نگری می شوی گرم خود ستائی ها موی ما هر دو شد سپید و هنوز تویی و عاشق ازمایی ها شور عشقت شراب شیرین بود ای خوشا شور اشنائی ها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
در منی و این همه ز من جدا با منی و دیده ات به سوی غیر بهر من نمانده را ه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم٬دلم به سینه میتپد با تو بی قرار و بیتو بی قرار وای از ان دمی که بی خبری زمن برکشی تو رخت خویش از این دیار سایه ی تو ام به هر کجا روی سرنهاده ام به زیر پای تو چون در جهان نجسته ام هنوز تا برگزینمش به جای تو شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو…در تو اوردم پناه موج وحشی ام که بی خبر ز خویش گشته ام اسیر جذبه های ماه گفتی از تو بگسلم…دریغ و درد رشته ی وفا مگر گسستتی است؟ بگسلم ز خویش از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستنی است؟ دیدمت شبی به خواب و سر خوشم وه…مگر به خواب ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم و ز شاخه ها بچینمت شعله میکشد به ظلمت شبم اتش کبود دیدگان تو ره .. مبندبلکه ره برم به شوق در سراچه ی غم نهان تو فروغ فرخ زاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
چیست در زمزمه مبهم اب؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی ا ن ابر سپید٬ روی این ابی ارام بلند٬ که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده ی جام؟ که تئو چندین ساعت٬ مات و مبهوت به ان مینگری؟! -نه برگ نه ابر٬ نه به اب٬ نه به برگ٬ نه به این ابی ارام بلند ٬نه به این خلوت خاموش کبوتر ها٬ نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام٬ من به این جمله نمی اندیشم. من٬ مناجات درختان را٬هنگام سحر٬ رقص عطر گل یخ را با باد٬ نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه٬ صحبت چلچله ها را با صبح٬ نبض پاینده ی هستی را در گندم زار٬ گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ٬ همه را می شنوم٬ می بینم. من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی٬ تک و تنها به تئو می اندیشم. همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این را٬تنها تو بدان! تو بیا تو بمان با من ٬تنها تو بمان! جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو٬به جای هم هی گل ها تو بخند. اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز٬ تو بگیر٬تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله ها را٬ تو بگو! قصه ی ابر هوا را٬تو بخوان! تو بمان با من٬ تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش ٬ من همین یک نفس لز جرعه ی جانم با قیست اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
براي خوشبخت بودن لحظه ها كافي است.براي شاد بودن نياز بخ يك عمر نيست.شادي را،ارامش را،امنيت و عشق را،قدرت را،بزرگي را و عظمت ،پاكي و زيبايي را،وسعت وعمق را،همه و همه را،مي توان در يك لحظه تجربه كرد.بيا،بيا تا با هم تمام سوراخ هايي را كه نميدانم كدامين موش موذيدر بقچه ي توانايي هامان ايجاد كرده است،وصله كنيم.نگذاريم،ديگر نگذاريم،حتي به اندازه يك لحظه،حتي به اندازه يك ياد،يك...از هيچ روزن ناخواسته اي خارج گردد.اين ها گنج هاي ما هستند.گنج هايي كه اسان به دست نياورديم...چه بسيار روزها كه در گرماي سوزان خشم ها و بي تو جهي ها،زمين سخت و بي رحم تنهايي ها را شكافتيم.چه بسيار شبها كه در سرماي زمهير توهين ها و بد نامي ها خاك هاي سرد وپر از جانوران موذي وزهرالود خستگي ها ونااميدي ها را با سرانگشتان زخمي و خون الود،پس رانديم.تا اين گنجينه به يادگارمانده از بدو افرينش را مال خود كرديم.دست هايت را محكم بگير،اغوشت را براي همه اش باز كن. بازوانت را براي حمل تمام سنگيني ان،قوي و مستحكم كن.زانوانت را براي بردن وبر دوش كشيدن اين حجم بي كران در تمام مسير ،استوار وراست نگه دار ولبانت را براي لحظه رسيدن،به لبخند باز كن (ناتاشا نسرين)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
عشق گوهري است بس زيبا و فريبا و هنرمند واقعي در زندگي کسي است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگيني برانگشت عشق روح خود کند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
هر شب به قصه دل من گوش مي كني فردا مرا چو قصه فراموش ميكني
چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني سنگي و نا شنيده فراموش ميكني رگبار نو بهاري و خواب دريچه را از ضربه هاي وسوسه مغشوش ميكني دست مرا كه ساقه ي سبز نوازش است با برگهاي مرده هم اغوش ميكني گمراه تر ز رزح شرلبي ديده را در شعله مي نشاني و مدهوش ميكني اي ما هي طلايي مرداب خون من خوش باد مستي ات ،كه مرا نوش ميكني تو دره ي بنفش غروبي كه روزرا بر سينه ميفساري و خاموش ميكني در سايه ها،فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سايه از چه سيه پوش ميكني؟ فروغ فرخ زاد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
نوري به زمين فرود امد: دو جا پا بر شن هاي بيابان ديدم. از كجا امده بود ؟ به كجا ميرفت؟ تنها دو جا پا ديده مي شد. شايد خطايي پا به زمين نهاده بود. ناگاه جا پاها به راه افتادند. روشني همراهشان ميخزيد. جا پاها گم شدند، خود را از روبه رو تماشا كردم: گودالي از مرگ پر شده بود. ومن در مرده خود به راه افتادم. صدلي پايم را از راه دوري ميشنيدم، شايد از بياباني ميگذشتم. انتظاري گمشده با من بود. ناگهان نوري در مرده ام فرود امد و من در اضطرابي زنده شدم: دو جا پا هستي ام را پر كرد. از كجا مده بود؟ به كجا ميرفت؟ تنها دو جا پا ديده ميشد. شايد خطايي پا به زمين گذاشته بود. سهراب سپهري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
شب از شور شبانگاهان نخفتم. سحر پيغامشانت با زهره گفتم. به ساز سوخته، دم سازشان دل از اتش ميزد وخون مي شنفتم. جوارم در كليسا بانگ ارگ است. دل من كوچك است و غم بزرگ است. بترس از روشنايي هاي ان شب كه چشم اخترش دندان گرگ است. فسرده در دلم بسيار حسرت. كه بارد از درو ذيوار حسرت. درختان هر يكي دارند باري، درخت ريشه كن بار حسرت. پسيني مي سپردم در چمن راه. فضا تاريك شد ناگاه و بي گاه. گل پژمرده اي مي گفت و ميريخت: يقين پروانه اي غمگين كشد اه دلي دارم،قرار اما ندارد. سرشكي اختيار اما ندارد. شنيدم در جهان جز نيش هم هست، دل از كس انتظار ما ندارد. شب است و غم گرفته چاره سويم. بيا اي دوست ،بنشين رو به رويم. بيا تا قصه ي غم را و شب را اگر خوابت نمي برد بگويم؛ درخت خشك باري هم ندارد. نه تنها گل،كه خاري هم ندارد. بيا اي ابر،بر باغي بگرييم. كه اميد بهاري هم ندارد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
انگاه كه در بين هزاران راه سرگرداني:هستي نامهع تو را به مستقيم ترين راه ها هدايت مي كند.(اسراء) ان گاه كه روحت از تاريكي ها خسته ودرپي روسنايي است:هستي نا مه تو را از تاريكي به روشنايي رهنمون ميكند. (ابراهيم) ان گاه كه در پي هدايت و درمان دردهاي روحي و اخلاقي خويشتن هستي:,هستي نامه دردهاي تو را درمان ميكند.(فصلت) انگاه كه دچار دلمردگي شدي و وجودت در تب و تاب بيدلري است:هستي نامه را برگزين كه مايه بيداري و اندرز توست.(قلم) انگاه كه جانت از رزايل اخلاقي به تنگ امده ودر پي درمان ان هستي:هستي نامه اندرزتا ميدهد وناپاكي ها را از روح و جانت مي زدايد بيماري هاي دلت را شفا مي دهد, و ان گاه تو را هدايت ميكند و رحمت خويش را بر تو ارزاني مي دارد.(يونس) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط یک ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است
|
|
RSS
|